نگارش: زنـــده یـــاد قـیـوم رهـبـر
تاریخ نگارش:
۱۳۶۱ شمسی
بازنشر: جمعی از اعضای سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)
۲۸ سپتمبر ۲۰۲۵
در بارۀ برخی مسائل رهبری در سازمان ما
(۳)
۲- مسألۀ رهبری و خط مشی سازمان:
" یک مشی سیاسی صحیح، نه به عنوان یک بیانیه، بلکه به مثابۀ چیزی که عملی می گردد، مورد نیاز است. اما به منظور به اجراء درآوردن یک مشی صحیح، ما باید کادر هائی داشته باشیم. اشخاصی که مشی سیاسی حزب را درک می کنند؛ کسانی که آن را به مثابه مشی سیاسی خویش قبول می کنند؛ آنهائی که آماده اند آن را اجراء کنند؛ کسانی که قادر اند آن را در عمل پیاده کنند و صلاحیت از عهده آن برآمدن، دفاع از آن و مبارزه به خاطر آن را دارند ." (۵)
اگر در فقرۀ گذشته ما مفهوم طبقاتی – سیاسی رهبری را روشن کردیم، در این جا ما ارتباط رهبری را با سیاست عملی سازمان مورد بحث قرار می دهیم.
سازمان ما از ابتدای تأسیس خود وظایف مشخص را پیش روی خود قرار داد که تمام فعالیت های عملی و سیاسی سازمان باید در محور این وظایف اساسی حرکت نماید. ایجاد حزب، ایجاد و گسترش جبهۀ متحد ملی و ایجاد ارتش توده ئی، سه سلاح عمده ایست که سازمان می تواند توسط آن آرمان ها و اهداف خود را در جامعۀ ما پیاده کند. بناءً، سنگ بنای مشی سیاسی ما را این سه وظیفه می سازد.
بعضی از افراد چنین گمان می کنند که تهاجم امپریالیست های روسی به کشور ما و جنگ گسترده ای که اکنون در جامعۀ ما وجود دارد، از اهمیت این وظایف و یا بعضی از آنها می کاهد، در حالی که مبارزۀ قاطع و پیروزمند ضد استعمار روسی فقط می تواند با به سر رساندن این وظایف سه گانه به پیش رود. سیاست های ما در مورد ایجاد حزب، مبارزه در راه وحدت اصولی و رزمندۀ سازمان های طبقاتی کارگری دیگر، طرح برنامه مشخص در مورد وحدت کل جنبش و هر یک از اجزای آن باید اولاً به طور واضحی روشن شود و ثانیاً به طور دقیق مورد اجراء قرار گیرد. تجربه نشان داده است که ما در این مورد دارای نقایص بوده ایم و خط حرکی روشنی برای اجرای این وظیفه نداشته ایم. گاه با نیروهای از جنبش چپ نزدیک شده ایم که امکان وحدت با آنها بنابر اختلاف در ستراتیژی انقلاب و تاکتیک های آن بی اندازه زیاد بوده است و در نتیجه کوشش های ما نتایج مثمری را نداده است ( از جمله کوشش رهبری برای وحدت با "گروه انقلابی" است ). از جانب دیگر ما به بخش هائی از جنبش که از لحاظ فکری ــ سیاسی با ما نزدیک بودند، به علت کوچکی آنها و یا به علت پیش داوری های ذهنی خود، کم بها داده ایم.
ما اکنون در این جا در صدد طرح برنامه ای برای وحدت انقلابیون افغانستان نیستیم و باید آن را به وقت دیگری موکول کرد، ولی این جا مهم اینست که چگونه طرح هدفمند این مسائل و اجرای دقیق این طرح ها می تواند بر مناسبات درونی سازمان و مناسبات آن با دیگر بخش های انقلابی تأثیر داشته باشد.
در شرایطی که سازمان بنابر مشکلات عملی زیاد و عدم توانائی لازم، نتوانست به این وظیفۀ خود رسیدگی نماید، این توهم نزد بسیاری از افراد سازمان ما به وجود آمد که ما نسبت به امر وحدت علاقمندی نداریم و آنها نیز روابط معنوی و فیزیکی خود را با این دید از دیگر انقلابیون چپ هم بریدند و آنها را به عنوان عناصری بیگانه و حتی مخالف خود پذیرفتند. در حالی که نزدیکی ما با "گروه" و یا نزدیکی سیاسی ما در سطح ملی با نیرو های عقب گرا، افراد سازمانی ما را به این توهم واداشت که این ها عناصر نزدیک ما هستند و ما می توانیم با اتکاء بر دوستی آنها انقلاب را به پیش بریم و برای ارضای این خواست درونی خود عده ای به طرح "تئوری سه دنیا" روی آوردند وعده ای نیز خود را با حلیۀ افکار اسلامی آراستند تا در صورت نزدیکی با این نیرو ها آمادگی لازم داشته باشند.
ولی بعلاوۀ این مسأله، تاثیر دیگری که این موضوع بر افراد سازمانی داشت، عدم اعتقاد افراد به رهبری و ترس از این که رهبری ما را به امریکا می فروشد و در دامان امپریالیسم امریکا می افتیم یا به پاسویته دچار شدند و یا این که دست به توطئه های مخفی و علنی زدند.
لذا می بینیم که انحراف از مشی اساسی سازمان چگونه تأثیرات مضر خود را در جوانب مختلف آن بالای افراد می گذارد و روابط درونی سازمان را متأثر می گرداند. ایجاد توهمات مشی اسلامی، مشی دموکراتیک و یا مشی های نامنهاد دیگر، زورآزمائی و قدرت طلبی و پیش بردن تضاد های موهوم و سیستماتیزه کردن افکار و نظرات ناپخته در چارچوب یک " مشی "، همگی نتایج منفی ایست که دور شدن از مشی اساسی سازمان آن را به ارمغان آورده است.
از جانب دیگر دست کشیدن از کار جبهه ای بنابر علل گوناگون، از یک طرف پشتوانه مادی ما را در جامعه از بین برد و افراد و نیرو های سازمانی مانند انتایوس (Antaeus ) توسط هرکول از زمین جدا می شوند. ماجراجوئی های نظامی رفقاء و ضربت خوردن های آن ها و در عین حال غلبۀ گرایش تسلیم طلبی، نتیجه این سیاست بوده است. از جانب دیگر با نبودن نهادی برای کار ملی – دموکراتیک ( در چارچوب جبهۀ متحد ملی )، سازمان مجبور بود کار های جبهه ئی خود را نیز در چارچوب سازمان انجام دهد و بعضی از انعطافات تاکتیکی سازمان ناگزیر در تکامل خود به مشی های گونه گونه ای تبارز کرد. هر دو طرف قضیه بالاخره به جدائی افراد سازمانی از رهبری و خلائی در میان رهبری و کادر ها و فعالین با توده سازمانی به وجود آورد.
در مورد وظیفۀ سومی وقتی ما از مفهوم انقلابی ارتش توده ئی دور شدیم و آن را فقط در محدوده نیرو های تفنگ بدست سازمانی – توده ئی محصور ساختیم، افراد مسلح ما به جای این که خادم مردم باشند و توده های وسیع را به پشتیبانی از خود دعوت نمایند و وظایف سترگ انقلابی خود را درک کنند؛ به افرادی مبدل گردیدند که زورگوئی های سیاسی و یا شخصی، آنها را در مقابل نیرو های رجعت گرا قرار داد که نتیجۀ آن از اول معلوم بود و آن شکست نیرو های سازمان است. بعد از این شکست ها بود که عمیق ترین بی اعتمادی در میان کادر ها و توده های محلی با رهبری سازمان به وجود آمد.
دور شدن سازمان از وظایف سه گانۀ کاری که سنگ بنای مشی سیاسی آن را می ساخت و سردرگمی های ناشی از آن بالاخره مسألۀ را تا آن جا بالا برد که عده ای از رفقای ما صریحأ اعلام کردند که ما دارای مشی سیاسی نیستیم، باید مشی ساخت. وقتی سازمانی فاقد مشی باشد، روابط میان رهبری و افراد سازمانی فقط می تواند در محدوده خوش بینی ها و بدبینی های شخصی و سمتی و... باقی بماند.
مشی سیاسی یک سازمان علم آنست و رهبری علمبردار آن. وقتی علم بر زمین بیفتد و یا تا آن حدی متمایل گردد که افراد لشکر آن را نبینند، این افراد نمی توانند به دنبال علمبردار حرکت نماید و او را با افراد عادی و یا بیگانه از خود عوض می گیرند.
بعضاً ما شاهد تنش ها و برخورد های غیر رفیقانه میان کادر ها و فعالین و اعضای رهبری سازمان هستیم. تا جائی که من درک کرده ام، این برخورد ها ناشی از اینست که این افراد فکر می کنند این یا آن عضو رهبری از مشی سازمان انحراف جسته است. و بدین صورت اتوریتۀ معنوی ای را که باید می داشت، در میان کادر ها و فعالین از دست داده و با او به عنوان فردی بیگانه – مملو از بی اعتمادی و توأم با بی احترامی – برخورد می کنند.
ما وقتی به مناسبات ناسالم میان افراد رهبری و کادر های سازمان برمی خوریم، باید به طور دقیق در پی ریشه یابی سیاسی آن برویم و نگذاریم دید فلسفی توطئه گرانه ما را به بدبینی به این افراد بکشاند. این افراد قدرت انتقاد صریح و سالم سیاسی را ندارند و اکثراً نمی توانند افکار سیاسی خود را در قالب های روشن و اصولی بریزند. بناءً، به سلوک های عصبانی ای متوسل می شوند که نباید در میان سازمان رزمنده ای مانند ( ساما ) وجود داشته باشد.
اگر لشکر به علم نیاز دارد، به علمبردار استوار و از خود گذر نیز نیاز است و فقط کسانی می توانند این علم را بر روی شانه های خود بردارند که افراد لشکر پیشقدمی و جانبازی او را در راه رسیدن به هدف در عمل ببینند.
لذا مسألۀ رهبری، ایجاد اتوریتۀ معنوی رهبری به افراد سازمان ارتباط نزدیکی با مسألۀ خط مشی دارد – رهبری ای که نتواند از خط مشی مطروحه دفاع و پاسداری نماید و نتواند آن را در خلال عمل روزمره خود تکامل دهد، به صورت تدریجی همکاری صمیمانۀ همرهان خود را از دست می دهد.
راه اصلی از بین بردن این بی اعتمادی و تنش های ناشی از آن به نظر من چنگ زدن رهبری به مشی اساسی سازمان است و به اجراء درآوردن مشی سازمان در ساحه های ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی - تبلیغ مداوم آن، و نمونه بودن افراد رهبری در این ساحه ها می تواند زمینه ای را به وجود آورد تا افراد سازمان همگی در مورد کادر رهبری خود با اعتماد، احترام و صمیمیت برخورد نمایند.
این وظیفه و مسؤولیت ماست تا به افراد سازمان – چه کادر ها و یا فعالین و یا افراد عادی سازمان – بفهمانیم که ما مدافع سرسخت آرمان ها و آرزو های آنها هستیم و بیش از خود آنها از این ارزش های سیاسی و فکری دفاع می کنیم. به اجراء درآوردن مشی ایدئولوژیک از چند نگاه باید مورد تأکید قرار گیرد: اول از نگاه این که ایدئولوژی پرولتری از فهم مناسبات متقابل میان رهبری و طبقه و میان بخش ها و ارگان های متعدد یک تشکیل بر اعتماد متقابل استوار است، در حالی که ایدئولوژی های غیرپرولتری همگی بر ضوابط و معیار های کاسب کارانه و سود جویانه.
ثانیاً این که ایدئولوژی و شعور به طور عام به عنوان بازتابی از زندگی اجتماعی، می تواند در خدمت تثبیت وضع موجود (status quo) قرار گیرد و هم می تواند در خدمت زدودن واقعیت های فاسد. ایدئولوژی پرولتری به علت موقعیت پرولتاریا در تولید و در زندگی اجتماعی ذاتاً انقلابی، انتقادی و پیشرونده است. خصلت انقلابی و رزمنده پرولتاریا، سازمان طبقاتی او و رهبران او فقط می تواند با تحکیم ایدئولوژی پرولتری مستحکم گردد، در غیر آن هم سازمان و هم رهبران وی در مجرا هائی می افتند که به شکلی از اشکال حالت موجود را تبرئه می کند و در خدمت آن قرار می گیرد. ثالثاً این که وجود ایدئولوژی های گوناگون در داخل یک سازمان نمی تواند سیاست واحدی را ارائه دهد و نه هم می تواند از تشکیلات منضبطی برخوردار گردد.
بناءً در یک سازمان پرولتری باید بر آگاهی انقلابی روزافزون افراد و اعضاء تأکید ورزید. آگاهی انقلابی از آموزش انقلابی آغاز می گردد، ولی از آن تجاوز می کند. به عبارت دیگر آگاهی انقلابی می تواند از طریق مطالعه آغاز و یا تعمیق گردد، ولی نمی تواند فقط از طریق کتاب تکمیل شود. نزد بعضی از رفقای ما این سؤال مطرح بود که آیا انسان با خواندن آثار مارکسیستی، انقلابی و مارکسیست می شود؟ در این مورد بعضی از رفقاء به نقش دانش انقلابی پربها دادند و برخی دیگر اهمیت آن را به کلی نادیده گرفته اند. دگماتیسم و امپریسم دو روی یک سکه اند و کتاب پرستی و تجربه پرستی هر دو به انقلاب ضربات بزرگی وارد می آورد. زیرا کتاب پرستان به این عقیده می رسند که فقط روشنفکر می تواند انقلاب کند و روشنفکران می توانند انقلاب عظیم ملی ما را به فرجام رسانند و آن را تداوم بخشند و نقش تجربه ها و ابتکارات عظیم توده ها را به هیچ می گیرد و در نتیجه به انفراد کشانده می شوند، و خدمتی به انقلاب انجام داده نمی توانند. در حالی که تجربه پرستان در مقابل جنبش خود به خودی مردم سجده می کنند، و نقش روشنگر و رهگشای روشنفکر انقلابی را نادیده می گیرند و به این صورت باعث سرخوردگی انقلاب و جنبش می گردند. برای تطبیق مشی پرولتری باید آگاهی پرولتری را ارتقاء داد.
طرح یک برنامۀ آموزشی که بر پایه واقعیات ها و تضاد های موجود جامعه ما استوار باشد، یکی از نیاز های مبرم سازمان است - برنامه ای که اندیشۀ انقلابی و پیشرو عصر را به افراد سازمان انتقال و آن را به کیفیت های عالی ارتقاء دهد.
ما اکنون در شرایطی به سر می بریم که رفقای ما – چه از کادر ها و یا رهبری – از درک پائین انقلابی و عملی برخوردارند. سطح درک انقلابی رفقاء به طرز وحشتناکی پائین است.
ما به طور واضح و بدون ترس و پرده پوشی می گوئیم که ما در سازمان خود حتی یک نفر نیز نداریم که دانش انقلابی را به طور منسجم و در تمام ابعاد آن مطالعه کرده باشد. به طور منسجم یعنی این که آن را در سطح تئوریک و در ارتباط با تاریخ کشور خودشان و در رابطه با جنبش بین المللی طبقه کارگر مطالعه کرده باشد. در همه ابعاد به معنای این که دانش را در ابعاد سه گانه فلسفی، سیاسی، اقتصادی مطالعه کرده باشند. همه کادر های ما بلا استثناء تکه پاره هائی از دانش انقلابی خوانده اند و عدۀ دیگر نیز یا هیچ به مطالعه علاقه ندارند و یا این که وقت گرانبهای خود را فقط برای ارضای خواست های روشنفکرانه و غیرانقلابی صرف می کنند.
در شرایطی که سازمان کادر های مجرب و دست اول خود را در خلال جنگ از دست داده است و اکنون مقدرات سازمان به دست عناصر جوان، و بی تجربه ای افتیده است که از لحاظ دانش عقب مانده، از نگاه تجربه هنوز جوان و از لحاظ – ایدئولوژیک در نوسان اند. ایجاد یک رهبری خردمند، دوراندیش و با اتوریته، کار ساده ای نیست. انبوهی از افکار و ایده های غیرانقلابی هر دم سر راه ما سبز می شود و ما را به خود مشغول می سازد. یگانه راه حل این مشکل تربیت نسلی جدید از کادر هائیست که بتوانند مسؤولیت های انقلابی را به دوش خود بردارند و مقدرات سازمان و انقلاب را با آگاهی انقلابی به دست گیرند. برای به دست آوردن این مأمول باید به کار آموزشی رفقاء توجه کرد. عدم توجه جدی به آموزش انقلابی، نوسان و بی برنامگی در این ساحه اکنون چنان وضعی را به وجود آورده است که سازمان ما دیگر سازمان کادر ها نیست، بلکه یک سازمان توده ئیست که فقط ادعا دارد یک سازمان مسلح با ایدئولوژی انقلابی است. در حالی که از ایدئولوژی انقلابی یا هیچ نمی فهمند و یا خیلی کم می فهمند و یا هر دم آگانه و یا ناآگاهانه از پخش ایدئولوژی پرولتری در میان اعضای سازمان جلوگیری می کنیم و به جای آن برای آنها انبوهی از مواد فکری ای را می دهیم که به جز از تشتت فکری و ایدئولوژیک، نتیجه ای دیگر ندارد.
ولی بلند بردن آگاهی رفقاء تنها با خواندن کتاب میسر نمی شود. آنها باید داده های ذهنی و فکری خود را در ارتباط دیالکتیکی با واقعیت های ملی و بین المللی قرار دهند، قانونمندی های جامعه و جنبش خود را در پرتو دانش انقلابی کشف کنند و در پی تغییر آن برآیند. طرح مسائل سیاسی روز با طرح و تحلیل همه جانبۀ مسائل جنبش و اوضاع منطقه و جهان از دیدگاه اندیشه پرولتری و بردن آن در میان سازمان و فهم وضع کنونی و دورنمای جنبش و موقعیت سازمانی و رسالت بزرگی که بر دوش آنست، همگی جزئی از مبارزه برای بالا بردن آگاهی رفقاء است، در غیر آن دانش انقلابی ما به دگم های بیجانی مبدل می شود که به درد جنبش و مردم زحمتکش ما نخواهد خورد.
به اجراء درآوردن مشی سیاسی پرولتاریا از این جهت اهمیت دارد که پرولتاریا حرکت اجتماعی طبقات و اقشار را از دیدگاه تکامل اجتماعی مورد بررسی قرار می دهد و هیچ گونه توهمی را در مورد ادعا های این یا آن گروه و یا طبقه اجتماعی بدون در نظر داشت موقعیت آن در تولید اجتماعی و منافع آن، نمی پذیرد.
اشتراک و تقابل و تضاد منافع طبقاتی گروه های مردم، وحدت و مبارزۀ آنها، مراحل مختلف یک حرکت اجتماعی، نیرو های محرکه آن، و دورنمای حرکی هر یک از این طبقات و گروه ها و غیره مسائلی که پایۀ یک مشی سیاسی را می سازد، فقط می تواند از دید مادی – تاریخی به طور واقع بینانه مورد ارزیابی قرار گیرد. "تئوری" های قهر، توطئه و انبوهی از " تئوری ها نمی تواند تفسیری واقعی از حرکت های اجتماعی بدهند و بدین صورت ستراتیژی و تاکتیکی که بر روی آنها بنا شود، نیز نمی تواند بیانگر منافع طبقاتی پرولتاریا و متحدین بالقوه و بالفعل آن در سیر پیشروندۀ تاریخ باشد.
ما در جامعۀ خود می بینیم که نیرو های فئودالی با پیش کشیدن مشی انحصارطلبانه و عقب ماندۀ خود که اکثراً ارزش های والای جامعه بشری را نفی می کند، در صدد تخریب و رد آن می برآیند، چگونه مردم ما را از مبارزه ضد استعماری دلسرد می سازند. ما بعد از چهار سال جنگ آزادیبخش ملی کنونی می بینیم که مردم ما روز به روز از سازمان های پیشاوری دلسرد می شوند و علی الرغم این که، این سازمان ها خود را در ورای ارزش های معنوی جامعه ما – دین اسلام – می پوشانند، ولی مردم می بینند که اینها چگونه به نام جهاد از آنها باج می گیرند، بر مال و ناموس آنها می تازند و هستی آنها در پناه قدرت این نیرو ها مورد خطر قرار می گیرد. این برخورد ها و عکس العمل ها می تواند به عنوان مسائلی تصادفی تلقی شوند که به شخصیت این یا آن رهبر " مرتبط گردد.
این برخورد از مشی سیاسی این طبقات ناشی می شود که باید بکشند یا کشته شوند یا استثمار کنند و یا استثمار شوند. سیاست های آنان برای رهائی جامعۀ معاصر و راه حلی که آنها برای رهائی خاص خود و عام مردم پیش می کشند، نمی تواند از دائرۀ منافع تنگ نظرانۀ آنها فراتر رود. در حالی که پرولتاریا در حرکت پیشرونده خود به قلمرو آزادی چیزی ندارد که از دست بدهد. لذا سیاست او نیز بر استثمار این یا آن طبقه اجتماعی نی، بلکه بر بنای اصول مبارزه جویانه ایست که بر بنیان جهان کهن یورش می برد و یکایک موانع را در این مسیر پرعظمت از راه خود برمی دارد. ولی آنچه از همه بیشتر باید در این جا مورد تأکید قرار گیرد، ارتباط تنگاتنگ ایدئولوژی و سیاست پرولتری با مسألۀ رهبری است. ایدئولوژی های رنگارنگ غیرپرولتری و سیاست ناشی از آن مناسبات میان طبقه و رهبری را بر پایۀ مواد و مصالح ارزشی حاکم جامعه بنا می نهد که در آن نفوذ شخصی، قومی، خانوادگی و امکانات اقتصادی نقش اساسی دارد و از این دائره نمی تواند پا فراتر بگذارد. بناءً، رهبری ای که توسط این گونه طبقات به وجود می آید، ارتباط ناگسستنی با این ارزش ها داشته که در آن انسان مجبور و " دوزخی " به عنوان ابزاری منفعل در دست آنها مورد سوء استفاده قرار می گیرد، که نه در تعیین سیاست های آن ها نقش دارد و نه هم از مقدارت و آیندۀ خود چیزی می فهمد. در این گونه مناسبات " نخبگان " در بارۀ همه چیز تصمیم می گیرند، نخبگانی که بر پایۀ قدرت اقتصادی، نفوذ شخصی و فامیلی و یا روابط مشبوه بین المللی از مردم جدا و بر برج عاج خود نشسته و از آنجا فرمانروائی می کنند. عدۀ زیادی از عناصر میانجی و دلال مناسبات این نخبگان را با توده ها عیار می سازند. در اینجا سیاست کردن و سیاست فهمیدن فقط کار عده ای معدود است و دیگران باید آن را بدون چون چرا اجراء کنند !!
در حالی که در یک سازمان پرولتری مناسبات متقابله میان پیشوایان و کادر ها و افراد سازمانی بر مبنای اعتماد متقابل استوار است که افراد کارکن، با تجربه و فداکار خود را در موقعیت های رهبری کننده قرار می دهند، آنها را انتقاد می کنند، کنترول می نمایند، حساب می گیرند و در موقع مقتضی آنها را با چهره های برازنده نوینی تعویض می نمایند. و فقط کسانی می توانند برای مدت درازی از این افتخار برخوردار باشند که بی دریغ از ایدئولوژی و سیاست آنها دفاع نمایند و بتوانند اعتماد آنها را به طور مداوم حفظ کنند و به مراحل عالی تری ارتقاء دهند.
ما اغلباً از بی باوری توده ها و افراد سازمانی نسبت به رهبری صحبت می کنیم، ولی در پی علت آن نیستیم – سازمانی که چندی قبل همه هستی خود را در دست رهبران و پیشوایان خود داده بود؛ سازمانی که بی دریغ در راه اجرای رهنمود های رهبری اقدام می کرد، چگونه شد که این بی اعتمادی و بی باوری در آن به وجود آمد.
به نظر من علت این بی باوری را باید در عدم استحکام ایدئولوژیک – سیاسی سازمان جست و جو کرد. رهبرانی که توده های سازمانی را نسبت به ایدئولوژی اش بی باور می ساختند و آنها را تشویق می کردند از آبشخور غیرپرولتری خود را تغذیه نمایند؛ رهبرانی که در مواقع بحرانی نتوانستند دست کمک به طرف کتله های عظیم سازمانی دراز کنند و بعد از شکست ها نتوانستند برای آنها دلیلی عملی ارائه دهند؛ کادر هائی که در مواقع بحرانی دیگران را به انحلال سازمان تشویق می کردند، سر قرار های خود نمی رفتند؛ حلقه را بی ارتباط و بی سرپرست می گذاشتند و یأس و ناامیدی را در دل آنها می پروراند، حق ندارند از توده ها طالب اعتماد باشند. آنهائی که به توده های سازمانی و به جهت گیری مثبت و انقلابی آنها ایمان ندارند، نمی توانند مورد اعتماد توده های سازمانی باشند. کادر هائی که ریشه های خبیث تسلیم طلبی – تسلیم طلبی ایدئولوژیک و یا سیاسی – را آب می دادند، در خور اعتماد توده ها نیستند و بدین صورت نمی توانند ادعا نمایند که چرا توده بر ما اعتماد ندارند.
به اجراء درآوردن مشی تشکیلاتی پرولتاریا به معنای اینست که سازمانی استوار از انقلابیون حرفه ئی که در آن ادامه کاری تأمین شود، افراد آن به طور عمده کسانی باشند که به طور حرفه ئی به فعالیت انقلابی اشتغال داشته، در فن مبارزه علیه پولیس سیاسی آمادگی حرفه ئی به دست آورده باشند. "هر قدر دامنۀ توده ای که خود به خود به مبارزه جلب می شود و پایۀ جنبش را تشکیل می دهد و در آن شرکت می ورزد، وسیع تر باشد، همان قدر لزوم چنین سازمانی مؤکد تر می گردد و همان قدر این سازمان باید استوار تر باشد ". (۶)
ایجاد و ساختمان چنین سازمانی در بعد تشکیلاتی فقط وقتی ممکن است که ساختمان را از سلول های سازمانی آغاز کنیم تا رهبری برسانیم. اگر از یک طرف نمی توان بدون داشتن سلول های منضبط سازمانی به یک سازمان منضبط رسید، در عین حال باید اذعان نمود که این انضباط و استواری باید در سلول های رهبری در شکل عالیتر آن تجلی نماید. ولی اگر ما دموکراسی مطلق را در رهبری سازمان رایج سازیم و از توده های سازمانی خواستار گردن نهادن به مرکزیت گردیم، در آن صورت اراده های بی نهایت متنوع افراد رهبری می تواند توده های سازمانی را به جهت های متخاصم سوق دهد و سازمان را به گروه ها و فرقه های گوناگون منقسم سازد. عکس آن هم درست است که اگر سازمانی در سطح رهبری خود از انضباط برخوردار بوده، ولی توجهی به امتداد کار تشکیلاتی در میان توده های خود نکند و آنها را در فرم های تشکیلاتی منضبط و کارآ گرد نیاورد، در بهترین حالت کردار آنها ریاضیت کشی پندار گرایانه ای خواهد بود که فقط می تواند عطش خرده بورژوائی آنها را سیراب کند، ولی نمی تواند به انقلاب خدمتی را انجام دهد.
ایجاد سلول های منضبط سازمانی بر روی موازین علمی و بر پایۀ شرایط معین مشخص می تواند رشته های مختلف سازمانی را به هم پیوند بزند و هم رابطۀ ارگانیک میان توده ها، کادر ها و رهبری را تأمین کند و هم می تواند در مقابل یورش سبعانۀ دشمن از تحرک و استحکام لازم برخوردار باشد. در این مورد باید تجارب بخش های مختلف سازمان جمع بندی شود و بهترین شکل سازمانی تعمیم داده شود و بر پایۀ پراتیک عینی به اصلاح آن پرداخته شود. تجارب دیگر کشور ها اگر هم می تواند ممد ما در کار سازماندهی باشد، ولی تجربه ثابت کرده است که الگو سازی تشکیلاتی نه فقط ابتکار عمل رفقاء را سلب می کند، بلکه با عدم مراعات شرایط ویژه، ما را به بن بست های متعدد می کشاند.
آنچه در مورد تشکیلات ما بسیار ارزش دارد، این است که شکل سازماندهی شهری و روستائی، مناطق مختلف و بخش های مختلف کار از هم کاملاً به دور اند و تجربیات آنها به دیگر انتقال نیافته است. و بدین صورت کادر های شهری ما در دهات مانند نوآموزی در مقابل حوادث غیر مترقبه قرار می گیرند و از آن سر در نمی آورند و متهم به این می شوند که از شرایط روستائی بی خبر اند و باید مانند عناصر منفعل تجربۀ یکجانبه، سطحی و احیاناً مضر روستا را گردن بگذارند و در عین حال کادر های روستائی ما وقتی روی مجبوریت ها به شهر می آیند، عین همین برخورد در مورد آنها صورت می گیرد و به نام این که از شرایط مبارزۀ شهری به دور اند، نمی توانند مصدر خدمتی به تشکیلات گردند. ما از خلاقیت و ابتکار عدۀ زیادی از کادر های خود استفاده لازم را نکرده ایم. بخش های مختلف کار در ولایات مختلف به حدی ناهمگون است که نمی تواند سبک کار تشکیلاتی آنها را به سازمانی واحد منسوب کرد که از مرکزیت برخوردار باشد و هر کدام در گرو شرایط محیطی خود دست وپا می زنند و نمی توانند سنتیز تشکیلاتی خود را در سطح ملی بدهند و مرکزیت نیز به علت دوری از جریان حوادث بخش های مختلف کار و عدم گزارش دهی تشکیلاتی تا حال نتوانسته است رهنمود های عام تشکیلاتی را برای سراسر سازمان بدهد.
بیرون شدن از این بن بست تشکیلاتی از طریق توجه جدی به سلول های ابتدائی تشکیلات، سازماندهی آنها بر موازین علمی و تجربی، انتقال دیگر بخش ها چه از شهر و چه از روستأ، جمع بندی مداوم کار تشکیلاتی از طریق گزارش دهی و گزارش گیری منظم و هماهنگ کردن کار در تمام سطوح و تمام بخش ها است.
بدون این کار شاق و پرزحمت، نمی توان انتظار داشت صفوف سالم و رهبری زبده ای را صاحب شد و خوشبینی ها و تعلقات تشکیلاتی در بهترین حالت آن فقط در محدودۀ روابط اخلاقی باقی می ماند و نمی تواند به روابط سیاسی – تشکیلاتی ارتقاء نماید.
ادامه دارد
(۱) ستالین: "در بارۀ تشکیلات" چاپ فارسی (ص ۱۸)
(۲)لنین: "چه باید کرد" (ص ۱۲۰) منتخبات یک جلدی چاپ فارسی